Farah Notash

اپوزیسیون واحد

ما ... همگی از شیفته گان عدالت بودیم

امانمان می برید ... رنج نابرابری ها

و وقوع هر ظلمی...

تیغی بود که شیار می انداخت و خون می کرد

صفحۀ صیقل دلهامان را

 

این ما نبودیم که انتخاب می کردیم

کدامین روز و کجا

کدامین عنصر آگاه ... از کدامین سازمان یا حزب

بگیرد دست ما را

وبه سوی جادۀ نور... رهنمون گردد

 

من هیچ چیز تازه ای برای گفتن نداشتم

و امروز نیز ... حرف تازه ای ندارم

بجز از نبض تپندۀ  زندگی ...

از عشق

که در من ... می تپد و مرا بی خستگی

 تا فراسوی تمامی آه ها ... می کشاند

 

نه یکنفر ... یا که دو...

گروه و یا یک جمع

تمام فرصت طلبانشهر ... از من روی میگرداندند

چون کارم...

حک تصویر قاتلان فلسطینیان ...

بر دیوارها شده بود

همه می دانستند هر آنچه را که فریاد می کنم

عین واقعیهاست

لیک... انکارحقیقت و حاشا

و تلاش در گم کردن راه ...

در دالان های سفسطه

جنگی بود برای حفظ فرصت های امروز

و فرداهاشان

 

من... تنها بودم

لیک...تماس با ریشه ها

درد تنهایی را از جانم دور می کرد

و روستن در نور...

پا گذاشتن بود به وادی کمال ...

که لبریزم می کرد از خوشبختی

 

یخ های آن دوران هنوز آب نشده

لیک آن نگاه های طلبکارانه و غضب آلوده

کم کم ... به نگاه های گریزان و شرم آلوده

بدل شده

اگر چه من ... هنوز تنهایم

و معنای زندگیم ... ادامۀ راه

و همواره ... محک فلسطین است

 

لازمۀ هر عشق بزرگ

خلوص بی خدشه وبی تزلزل و عصیان

لازمۀ هر عشق بزرگ

عزمایجاد زلزله... زیرو رویی و تغییر

 

تکرار حرف های گذشته ...

نه تلاشی ست برای تغییر

که میخ شدن در یک جاست

و تکرار واژه های کهنه

فرمان ایست ...در جدایی ها

و چه دردناک است عبور بی تغییر

 

عشق آتشی ست که از سینه ای

به سینۀ دیگرزبانه می کشد

می گیرد ومی خیزاند

و مشعلی می گردد ... پرتو افشان جهان

 

هر نسل ... سرود عشق خود را

با واژه ها و آهنگویژۀ خود ...

با شور عاشقانه می خواند

 نباید از عشق گریخت

و نباید بست در را ...  بروی عشق

 

تکرار مدام نواهای گذشته

و غفلت از تحولات

نیافتن راهی برای نجات انسان

که ذوبدر مصیبت های کلان

حراست از حصار سکت خود است

که فضا را... با بوی کپک می آلاید

و تنها اثرش ... فوران دقاست و بس

 

عشق ...

در کلام تازه... با رنگ و آهنگ نوین

می روید و جان می گیرد                                                                                    

و بار کدورت زبان

رنج آور و

در نهایت تحمیل انفعال

 

ما زنان طبقۀ کارگر ...

اگر صد سال هم در جوامع مصرفی ... زندگی کنیم

باز ... از حیف و میل بی زاریم

ساختن چیزی از هیچ

در جان ما رخنه کرده است

 

برای ما ... نگاه به گذشته ها

فقط ... بار رنج دارد و بس

ما برای ساختن اسکلتی محکمتر

از تخریب نمی ترسیم

و استواریو قدرت ما ...

از نگاه امید ما ن است به آینده

 

هر دسته و حزب و هر گروه

عده ای را دور خود بی حاصل ...

منفعل کرده و مانع هر تغییر است

ما زنان طبقۀ کارگر

 از این درجازدن ها بی زاریم

و این انفعال پوچ را با تمامی قدرت...

مردود می دانیم

 

ما برای یک لقمۀ نان...

برای کودکانمان بی امروز ... و بی لطف شما  بی فردا

 در این  ملاویرانه ... که نامش ایران است 

در تجربۀ مرگ در هر گام

 

در عرصۀ بیکاریو بی نانی ...

خرد گشته... حرمت انسانی امان

همین دیروز ... پسر دوم هشت سالۀ من می پرسید

مادرتا به کی ... بچه ها به مدرسه روند

و ما همچنان درپی کارهای خیابانی ؟

 

در این دوران حقیر

که خباثت ملا می بارد از درو دیوار همه جا

چند قرن دیگر انتظار ...

تا ایجاد یک واحد؟

دیروز ... ما همه پراکنده

 امروز ... نقش انقلابیما

 در ایجاد یک واحد... مستتر می گردد

 

ما فرزندان عرصۀ کار

ما معتقد به... یکرنگی امان در وادی کار

 

یا ما ... در یک اپوزیسیون واحد

و اهراز رهبری

یا دیگران متشکل

بر ما ... با مهر اجنبی

 

 

فرح نوتاش

وین 12 .4. 2017

کتا ب 7

www.farah-notash.com